خانه » تمامی مطالب » اخبار » جاءالحق و زهق الباطل…
جاءالحق و زهق الباطل…

جاءالحق و زهق الباطل…

بارها زمین خوردیم تا ایستادن آموختیم. سالیان درازى زیر سقفِ ترک خورده غاصبان، این پا و آن پا کردیم تا روزى مصمم، چترهاى تردید را ببندیم و بی هراس، زیر باران حادثه بیاییم.

گاه در کنجى از زمان، چون جوانه‏اى بر پیکر ستبر خاک تلنگر زدیم؛ ولى به جرم جوانى و خامى، در طبقات سنگین و سرد استبداد پوسیدیم.

چه اتحادها که از پس وابستگى به بیرق ارباب انگلیسى و وعده تو خالى نارفیقان بر باد تفرقه رفت!

اما چه تدبیر که باید بود تا بر نیست تارهای عنکبوت جهل و نابخردی که دورمان تندیده شده، صحه گذاشت…

و ایستادیم…  خون دادیم….   در اسارت به غلو و زنجیرهای دست و پایمان خندیدیم… خم نشدیم…

 

 

شبها و روزها آمدند و رفتند و قصه ایستادن هر روز زیباتراز دیروز تکرار گردید…

تا اینکه…..

 

… باغ پاییززده‏ی تاریخ! پلک بگشا و کوچ زمستان را به تماشا بنشین؛ نفس بکش و ریه‏هایت را از بوی بهار لبریز کن؛ قیام کن و با تمامِ سروْهایت، بازگشتِ بهار را جشن بگیر!
امروز، روزِ به گُل نشستنِ غنچه‏ های پرپرِ توست. قیام کن و برف‏های تعلّق را از شانه‏هایت، بتکان! دیگر جسارتِ هیچ دستی، برای قطع نهال‏های کوچک، قد نخواهد کشید و گل‏های نورس و نوشکفته‏ات را نخواهد چید! دیگر قیام سبز هیچ جوانه‏ای در خاک مدفون نخواهد شد و هیچ گیاهی به جرم رویش، محکوم!
پلک بگشا، نفس بکش؛ باغ کوچکم و قشنگم ـ وطن ـ!

بلند شو و لحظه لحظه شکوفایی‏ات را ـ با گل و لبخند ـ به تماشا، بنشین.
خوش باش! که از این لحظه به بعد، صدای هیچ «کلاغی»، دِل شاخه‏هایت را نخواهد لرزاند و آهنگ قدم‏های هیچ «تَبری»، آرامش درختانت را نخواهد آشفت!
این رایحه‏ی نفس‏های “مسیحاییِ” بهار است که در تار و پود جانت می‏پیچد و زندگی را میهمان پیکرت می‏کند؛ تا برای همیشه، باقی بمانی و تقدیرت، تا ابد، شکوفایی و بالندگی باشد!

 آرى، خدا خواست تا تو ستاره شوى و نامت به بلنداى آفتاب، بر بام دنیا برآید.

ای پاره تنم، ای وطنم،

ای ایــــــــران

شهــرداری تایبـاد

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*